داستان واقعی زندانبانِ قاتل+عكس
bato-adv
bato-adv
کد خبر: ۶۱۹۲۰
تعداد نظرات: ۱ نظر
تاریخ انتشار: 2017 January 21    -    ۰۲ بهمن ۱۳۹۵ - ۲۳:۱۵
bato-adv
bato-adv
مخوف ترین قاتل کانزاس ادعا می کرد که دیدن یک فیلم از او یک جنایتکار ساخته است.

سرآشپز معروف کانزاس سیتی از مراحل شکنجه و قتل قربانیانش عکس می گرفت تا به عنوان یادگاری در آلبوم عکس هایش نگهداری کند اما همین عکس ها راز جنایت های او را فاش کرد.

از سال 1984 تا 1987 در کانزاس سیتی آمریکا، شش مرد به طرز اسرارآمیزی ناپدید شدند. در این مدت کارآگاهان ایالتی تحقیقات گسترده ای را برای یافتن سرنخی از این جنایت ها انجام دادند اما این پرونده سه سال به صورت یک راز باقی ماند تا این که سرانجام هفتمین و آخرین قربانی به طرز معجزه آسایی موفق به فرار از چنگال قاتل بی رحم شد و نزد پلیس رفت تا قاتل مرموز را به پلیس معرفی کند.

«رابرت اندرو باب بردلا» از یک سرآشپز معروف تبدیل به یک قاتل سریالی خطرناک شد و در بررسی پرونده اش مشخص شد که این مرد مخوف، قربانیانش را از بین مردان منحرف جنسی انتخاب کرده و با آنها طرح دوستی می ریخت و بعد قربانیان ساده لوح و بیچاره را به خانه اش دعوت می کرد و در نهایت آنها را بعد از شکنجه و آزار و اذیت به قتل می رسانده و سپس از شر اجساد آنها خلاص می شده است. بعد از برملا شدن این راز مخوف، رابرت بردلا به حبس ابد محکوم شد و مردم به او لقب «قصاب کانزاس سیتی» و «زندانبان قاتل» دادند.
 
داستان واقعی زندانبانِ قاتل

نوجوان باهوشی که قاتل شد

«رابرت اندروباب بردلا» چند سال بعد از جنگ جهانی دوم در یک یاز شهرهای ایالت اوهایو متولد شد. پدرش کارگر ساده کارخانه فورد و مادرش یک زن خانه دار معمولی بود. رابرت اولین فرزند خانواده کوچک شان بود و به دلیل این که پدر و مادرش مسیحی کاتولیک بودند، اصرار داشتند که او نیز مانند آنها به کلیسا معتقد و وفادار باشد. به همین دلیل تا سنین نوجوانی در خدمت کلیسا بود و جزو خادمین کلیسای شهرشان محسوب می شد.

زمانی که پنج سال بیشتر نداشت، مشخص شد که از نظر بینایی مشکل دارد و از همان دوران مجبور بود از عینک هایی با شیشه های ضخیم استفاده کند و به همین خاطر دوستانش در مدرسه، دائما مسخره اش می کردند. با این که معلمانش همیشه از شیطنت های او شاکی بودند اما او پسری باهوش بود و در یادگیری نسبت به دوستانش همیشه 100 قدم جلوتر بود.

این نوجوان باهوش، دوران کودکی و اوایل نوجوانی اش را در کلیسا گذراند، تا این که در شانزده سالگی، پدرش بر اثر سکته قلبی درگذشت و بعد از مدتی مادرش دوباره با مردی که رابرت اصلا او را دوست نداشت ازدواج کرد. او در خانه به هیچ وجه با پدرخوانده اش کنار نمی آمد و همیشه با هم دعوا داشتند، بنابراین تصمیم گرفت به صورت پاره وقت در یک رستوران مشغول کار شود. بعدها او اعتراف کرد که در شانزده سالگی توسط یکی از کارکنان رستورانی که در آنجا کار می کرده، مورد آزار جنسی قرار گرفته است.

این اتفاق باعث شد تا رابرت به یک فرد انزواطلب تبدیل شود و افکار شیطانی در ذهنش شکل بگیرد. او بعد از دستگیری در بازجویی ها اعتراف کرد که در همین دوران علاقه شدیدی به فیلمی به اسم «گردآورنده» پیدا کرده است که در آن فیلم، نقش اصلی فیلم مردی است که یک زن را در زیرزمین خانه اش اسیر کرده و او را شکنجه می کند.

رابرت بعدها اعتراف کرد که از همان دوران، این فیلم تاثیر ماندگاری روی او گذاشته و همیشه دوست داشته کار هیجان انگیزی مانند نقش اول فیلم انجام دهد. بر این اساس روانشناسان پزشکی عقیده دارند این فیلم احتمالا زمینه ساز جنایات رابرت در سال های جوانی بوده است.
 
داستان واقعی زندانبانِ قاتل

در سال 1967 او در موسسه هنر کانزاس سیتی ثبت نام کرد با این امید که در آینده تبدیل به یک بازیگر شود اما در نهایت به تنها چیزی که تبدیل نشد یک هنرمند بود. او شبیه نقش اول فیلم گردآورنده شد. او در همان سال ها، شروع به فروش مواد مخدر و الکل کرد و یک سال بعد هنگامی که تنها 19 سال بیشتر نداشت، دستگیر شد و به فروش آمفتامین و مخفی کردن یک فروشنده مواد مخدر در خانه اش اعتراف کرد و با این اتهامات، حکم حبس تعلیقی پنج ساله گرفت. رابرت در بیست سالگی توانست خانه ای در یکی از محلات معمولی کانزاس برای خودش بخرد که بعدها قربانیانش را در زیرزمین همان خانه، حبس و شکنجه می کرد.

عضو انجمن پیشگیری از جرایم

او بعد از خرید این خانه به عضویت انجمن پیشگیری از وقوع جرم محله شان درآمد و به خاطر فعالیت گسترده اش به عنوان یک یاز دیده بان های محلی این انجمن معرفی شد. ادعا می شود که عضویت در این انجمن و اطلاعاتی که از این طریق به دست می آورد باعث شد که راز جنایات وحشتناکش برای مدت سه سال فاش نشده باقی بماند.

رابرت در طول زمان تحصیلش در موسسه هنر، حیوانات زیادی را مورد آزار و شکنجه قرار داد که حداقل سه مورد از آن حیوان آزاری ها ثابت شد و به خاطر سومین مورد که کشتن یک سگ بود، در سال 1969 از دانشگاه هنر اخراج شد. از آن پس، رابرت به عنوان یک آشپز نیمه وقت در یک رستوران شروع به کار کرد، طولی نکشید که او تبدیل به یک سرآشپز تمام وقت و ماهر و عضو انجمن سرآشپزهای محلی شد.

رابرت به عنوان یکی از اعضای فعال این انجمن طی 10 سال در راه اندازی کلاس های آموزشی برای آشپزهای مشتاق کمک بسیاری کرد اما سرانجام در سی و دو سالگی سر آشپزی را رها کرد و مغازه ای با نام «فروشگاه اسرارآمیز باب» تاسیس کرد که در آن اجناس عتیقه عجیب و غریب و دست دوم را می فروخت و در این شرایط بود که انحراف جنسی او شدت گرفت و به اغفال مردانی که بعدها آنها را به قتل می رساند، پرداخت.

سرآشپز، عتیقه فروش یا قاتل

او برای ارتکاب جنایت های وحشتناکی که در سر داشت، با مردان منحرف جنسی که سرپناهی نداشتند طرح دوستی می ریخت و در ازای انجام دادن کارهای خانه اش، به آنها اجازه می داد که در آنجا زندگی کنند. او بعدها ادعا کرد که این کار با به این خاطر انجام می داده که می خواسته این آدم های منحرف را اصلاح کند و آنها را به زندگی عادی برگرداند.

رابرت همیشه آرزو داشت برای یک بار هم که شده در زندگی اش کار هیجان انگیزی مانند فیلم محبوب دوران نوجوانی اش انجام دهد بنابراین طبق اعترافاتش، در سال 1984 اولین جنایتش را رقم زد. در آن سال او با مردی به نام جری هاول آشنا شد و بعد از این که او را به خانه اش دعوت کرد، مقدار زیادی داروی آرامبخش حیوانات را به وی تزریق کرد تا بیهوش شود. سپس مرد بینوا را به زیرزمین خانه اش برد و دست و پایش را به میله های یک تخت بست.

او که برای نخستین بار به رویای وحشتناک دوران نوجوانی اش جامه عمل پوشانده بود، مدت ها او را شکنجه کرد و مورد آزار قرار داد تا این که سرانجام او را به قتل رساند.

رابرت برای از بین بردن جسد قربانی اول، آن را مثله کرده و تکه های جسدش را در سطل زباله ریخت و سرش را هم در باغچه خانه اش دفن کرد. بعد از این ماجرا، جری هاول برای همیشه به طرز مرموزی ناپدید شد و تلاش های گسترده پلیسی برای یافتن ردی از او بی نتیجه ماند. البته این قاتل روانی از تمام مراحل شکنجه، قتل و خلاص شدن از شر اجساد عکس های زیادی گرفته بود و از آنها در یک آلبوم نگهداری می کرد.
 
داستان واقعی زندانبانِ قاتل

قربانی بعدی این قاتل خطرناک مردی به نام «رابرت شلدون» بود که او را هم به همین طریق شکنجه کرده و به قتل رساند و بعد هم جسد تکه تکه شده اش را در سطل زباله انداخت. رابرت همچنان برای تکمیل آلبوم جدیدی که در حال درست کردنش بود از شلدون نیز عکس های زیادی تهیه و چاپ کرد.

سومین قربانی این قاتل بی رحم، مارک والاس نام داشت که به رابرت در تعمیرات خانه اش کمک می کرد و هنگامی که از شانس بد والاس، هوا به شدت طوفانی شد رابرت به او پیشنهاد داد برای این که از شر طوفان در امان باشد به داخل منزل بیاید. مرد بیچاره که خبر نداشت قرار است این دعوت دوستانه چه بلایی به سرش بیاورد با خوشحالی به درون خانه رفت اما رابرت به جای پذیرایی از والاس، به او داروی آرامبخش تزریق کرده و او را بیهوش کرد.

رابرت، والاس بیچاره را نیز مانند دو قربانی قبلی اش به مدت چندین ساعت شکنجه کرد و از او عکس گرفت تا زمانی که مرد بینوا بر اثر خفگی درگذشت، سپس مانند جنایات قبلی از شر جسد خلاص شد.

قربانی چهارم، فردی به اسم جیمز فلاک بود و همان بلایی که سر قربانیان قبلی آمده بود بر سر این مرد بیچاره نیز آمد.

پس از آن رابرت با فردی به نام تاد استویس ملاقات کرد و بعد از دعوت او به خانه اش، او را برای هفته های زیادی مورد شکنجه قرار داد و سپس او را به همان شیوه به قتل رساند. ششمین قربانی این قاتل خطرناک، فردی به اسم «لری پیرسون» بود که تازه از زندان آزاد شده و هیچ جا و مکانی برای ماندن نداشت، بنابراین رابرت با او طرح دوستی ریخت و لری را نیز به خانه اش دعوت کرد و او را هم به قتل رساند.

دستگیری و محاکمه زندانبان قاتل

سرانجام رابرت در ماه مارس 1988 با مرد بیست و دو ساله ای به نام کریس برایسون آشنا شد اما خبر نداشت که این آشنایی بالاخره سرش را بر باد می دهد و کریس آخرین قربانی او بود. به هر حال، رابرت کریس را برای مدت پنج روز تحت شکنجه قرار داد و به او مواد مخدر تز ریق کرد اما یک روز که رابرت برای انجام دادن کارهای روزانه از خانه خارج شده بود، کریس موفق شد با سوزاندن طنابی که به دست و پایش بسته شده بود، به طرز معجزه آسایی فرار کند و جان سالم به در ببرد. بعد از این که کریس موفق شد از خانه این قاتل خطرناک فرار کند، نزد پلیس رفت و ماجرا را فاش کرد.

کریس به پلیس از شکنجه هایی که در مدت پنج روز اسارتش در زیرزمین خانه دیده بود گزارش کاملی ارائه داد و ماموران بعد از شنیدن این اظهارات خانه رابرت را تحت نظر گرفتند تا این که مرد جنایتکار به خانه بازگشت و آن گاه پلیس وارد عمل شد. پلیس رابرت را به جرم آزار و اذیت جنسی دستگیر کرد و در تجسس خانه اش تعداد زیادی عکس یافت که در همه آنها مراحل شکنجه های قربانیان دیده می شد. بنابراین قاضی پرونده برای رابرت به اتهام آزار و اذیت و شکنجه، وثیقه نیم میلیون دلاری تعیین کرد اما یکی از بازرسان پلیس اعلام کرد که ظاهرا در یک یاز عکس ها، فرد شکنجه شده مرده است و بنابراین قاضی وثیقه را لغو کرده و رابرت تا بررسی کامل پرونده به زندان فرستاده شد.

بعد از تجسس کامل منزل رابرت و زیر و رو کردن خاک باغچه، پلیس موفق شد جمجمه یکی از مقتولان را پیدا کند. بنابراین رابرت به جرم قتل بازداشت شد اما به هیچ عنوان حاضر به اعتراف نشد. این آخرین جمجمه قربانیان نبود. ماموران در جستجوی خانه مرد تبهکار، جمجمه دیگری در قفسه تزیینی خانه او پیدا کردند و به این ترتیب رابرت به قتل دیگری هم متهم شد. در این مرحله، قاتل سریالی که چاره ای جز اعتراف نداشت، حاضر شد به جنایات مخوفش اعتراف کند و از نحوه انجام شکنجه و قتل هایش گزارش کاملی به پلیس داد.
 
داستان واقعی زندانبانِ قاتل

او اعتراف کرد که فیلم «گردآورنده» که در دوران نوجوانی اش دیده و فیلم مورد علاقه اش بوده، الهام بخش جنایاتش بوده است. در نهایت، این قاتل مخوف به دلیل قتل شش نفر به حبس ابد محکوم شد. همچنین او موظف شد به تمامی خانواده های قربانیانش مبلغ 50 هزار دلار بابت غرامت بپردازد اما جنازه قربانیان به علت این که تکه تکه شده و به زباله دانی انداخته شده بود هرگز پیدا نشد.

رابرت بردلا در دسامبر 1988 به زندان دولتی جفرسون سیتی در ایالت میسوری فرستاده شد و در سال 1992 در حالی که 43 سال بیشتر نداشت به دلیل سکته قلبی درگذشت. رابرت تا پایان عمرش هرگز از جنایات وحشتناکی که انجام داده بود، اظهار پشیمانی نکرد چرا که ادعا می کرد قصد داشته راه صحیح زندگی را به قربانیانش بیاموزد.  
سرنخ
bato-adv
bato-adv
نظرات بینندگان
انتشار یافته: ۱
در انتظار بررسی: ۰
غیر قابل انتشار: ۰
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۱:۰۳ - ۱۳۹۵/۱۱/۰۳
1
4
از مجرمین باهوش متنفرم
نام:
ایمیل:
* نظر:
bato-adv
آخرین اخبار
bato-adv