داستان کوتاه: اشکی به پهنای تاریخ
bato-adv
کد خبر: ۵۱۷۳۴
تاریخ انتشار: 2016 October 12    -    ۲۱ مهر ۱۳۹۵ - ۱۱:۱۵
در سوگ سالار عشق
اي دوست! آيا مي شنوي؟! صداي كاروان عاشقان در تشنه ترين و خشك ترين سرزمين خدا را مي گويم؛ كارواني تنها و غريب كه چشم به آسمان خون رنگ و چهره نوراني قافله سالارش دوخته است؛
داستان کوتاه: اشکی به پهنای تاریخاختصاصی «تابناک باتو»؛ اي دوست! آيا مي شنوي؟! صداي كاروان عاشقان در تشنه ترين و خشك ترين سرزمين خدا را مي گويم؛ كارواني تنها و غريب كه چشم به آسمان خون رنگ و چهره نوراني قافله سالارش دوخته است؛ قافله سالاري كه در انديشه زندگي سخت اهل بیت و اسارت جانخراش اصحاب و خاندانش و آينده نامعلوم كودكانش به سر مي برد و... .

 ****
من در همين لحظه، در قطار مترو كرج ـ تهران نشسته و به زندگي و تلخي ها و شيريني های روزگار مي اندیشم.
قطار همچنان به نرمي به راه خود به سوي پایتخت ادامه مي دهد و صداي سوگواران حسين بن علي(ع) و نواي محزون موسيقي از بلندگو، مرا به گذشته ها و سرزمين هاي دور مي برد... .

به آرامي گذشت زمان و لحظات و دقايق خود را به دست فراموشي مي سپارم و سرم را به شيشه واگن تكيه مي دهم و به مناظر اطراف ريل و تپه هاي مقابلم مي نگرم كه هر لحظه از ديد من دور و دورتر مي شوند. لحظاتی بعد، چشمهايم را به روی واگن و ريل و فضای بیرون قطار مي بندم و هر زمان از زمین و زمانه خویش بیشتر و بیشتر فاصله می گیرم و...
  •  
گويي اكنون ديگر در قطار مترو حضور ندارم و مسافر شهر بزرگ تهران نيستم؛ ناگهان پرنده خيالم به پرواز در مي آيد و در آسمان پاک خدا اوج می گیرد و پس از عبور از ابرها و کوه های سر به فلک کشیده، به سوی یک افق وسیع و ناشناخته رهسپار می شود؛ اينك دلم مي خواهد به زمان و سرزميني غريب و بسيار دور پرواز كنم تا شايد اشكي به پهناي تاريخ، همه وجودم را شست و شو دهد و... .

****   

" اينجا ديگر كجاست؟!..."
كاروان عاشقان از حركت مي ايستد. همه جا بيابان است و خشكي و "حسين" در انديشه شناخت اين سرزمين گرم و تشنه... امام دستهايش را سايبان چشمها كرده و به مکانی بسیار دور مي نگرد؛ جايي كه سياهي مي زند و نشان از زندگي و حضور آدميزاد با خود دارد:" آنجا كجاست اي جماعت؟!"
- غاضريه، فرزند رسول خدا!
- آيا با نام ديگر هم خوانده مي شود؟
- آري، نينوا؛ در شرق آن، حائر قرار دارد.
- ديگر؟!
- كربلا!
- كربلا؟!

امام با شنيدن نام كربلا، به آسمان چشم مي دوزد:"همين جاست؛ سرزمين اندوه و بلا همين جاست؛ در اين ديارغريب، زمين و زمان به حال ما خواهند گريست..."
صداي زوزه باد، در صحرا مي پيچد و با خود نعره وحشيانه هزاران سرباز مسلح را به ارمغان مي آورد... .
 
" آنجا را ببينيد؛ آن چيست؟!"
- لشکر بی انتهای دشمن است كه به اين سوي مي آيد... خدايا! ما را و كودكان مظلوم ما را از شر اینان برهان!...
... مردان تشنه خون، به خيمه هاي امام و يارانش چشم دوخته اند تا فرمانده بزرگ، ابن سعد فرمان صلح و يا حمله را صادر كند. ابن سعد در فكر است و صداي عبيدالله بن زياد، در ذهن او بر هر انديشه اي چيره گشته است:" تو فرمانرواي بزرگي خواهي شد ابن سعد؛ شهر زيباي ري، زنان چشم مست آن ديار..."
 
ابن سعد پريشان و سردرگم است و حال و روز خود را نمي فهمد:
" به خدا و رسولش در روز رستاخيز چه بگويم؟ چگونه دستم را به خون حسين آلوده كنم؟ چگونه از او براي فرزند معاويه بيعت بگيرم؟"
صداي حسين بن علي(ع) در فضا طنين انداز است كه:" اي مردم كوفه! اينك شما را چه شده است؟! آيا شما همان جماعت نيستيد كه بيعت با مرا پذيرفتيد و من و خاندانم را به ديار خود فرا خوانديد؟ آيا اين هنگامه عظيم، براي كشتن فرزند علي است؟!"
 
شمر، جلو مي آيد و در برابر ديدگان همه با لبخندي زهرآگين به سويي اشاره مي كند:
" اي حسين! آيا آب فرات را مي بيني كه چگونه موج مي زند و لبان تشنه كودكانت را به خود فرا مي خواند؟! به خدا سوگند قطره اي از آن نخواهند چشيد تا اين كه جام مرگ را جرعه جرعه بنوشند!"
 
ابن سعد به يكباره از جاي برمي خيزد و تيري در چله كمان مي گذارد و به سوي خيمه امام نشانه مي رود:" اي سپاهيان من! ببينيد و به امير بزرگ، يزيد ابن معاويه خبر دهيد كه اولين تير را، من به سوي خيمه حسين پرتاب كردم؛ آري من بودم؛ ابن سعد!"
 
... غوغايي عجيب و خونين سر مي گيرد و صدای پای سم اسبان و غریو شادی سواران سپاه یک نبرد نابرابر و  ناجوانمردانه، در صحرای کربلا به گوش می رسد و هر لحظه اجسادي پاك بر خاك و خون مي غلتند و از هر گوشه اي صداي فريادي جانسوز شنيده و دستهايي به سوي آسمان دراز مي شود... .
 
خدايا! اين صحراي تشنه در خود چه دارد؟ وزش باد، خون و جنگ و فرياد، تلالو برق شمشيرها، اجساد مطهر كاروان حق و عدالت، صداي شيون زن ها و بچه ها، آفتاب داغ، سرزمين خشك و خنده وحشيانه سربازان؛ سربازانی که با دندان های خون آشام و چشم های دریده، آماده هجوم به خیمه های اهل بیت هستند؛ خیمه هایی که صدای فریاد و فغان زنان و کودکان مظلومش همه دشت خشک کربلا را دربر گرفته است و...
در هیاهوی ستیز حق و باطل؛ ندایی به بلندای تاریخ به گوش می رسد؛ ندایی که شاید بتواند شرف و غیرت آدمیان را به جوش آورد:" هل من ناصر ینصرنی؟ "
آیا کسی هست تا حسین را یاری کند؟... آیا کسی به این فریاد و دعوت یاریخواهی او پس از رشادت و شهادت یاران و خویشان و فرزندانش لبیک خواهد گفت؟ آیا...  
و اينك امام يكه و تنها به ميدان مي آيد... ابن سعد وحشت زده به طرف سواران خود فرياد مي زند:
" شتاب كنيد نگهبانان؛ حسين به ميدان مي آيد!"
 
سربازان خود را به عرصه پيكار مي رسانند تا با قافله سالار به نبرد بپردازند. ابرها به جنب و جوش در مي آيند و گويي آسمان مي خواهد بر خاك تشنه ببارد... در ميدان كارزار، فریاد شيهه اسبان و هياهو و غوغای سپاه خصم و صدای چكاچك شمشيرها، دل آسمان را مي شكافد و... به يكباره ضربه اي بر پشت امام مي نشيند و بلافاصله چند نيزه در بدنش فرو مي رود و از خيمه ها، صداي فریاد جانسوز حضرت زينب (س) بر خاك خونين كربلا، به گوش می رسد:" برادرم؛ حسين!..."
ابن سعد نمي تواند چنين صحنه اي را باور كند:" حسين و شكست؟! حسين و زانو زدن بر خاك؟! حسين و مرگ؟!"  
شمر در حالي كه شمشيري به دست دارد، از كنار ابن سعد مي گذرد تا خود را به صحنه كارزار برساند.
" كجا مي روي شمر؟"
- به سراغ حسين!
- حالا كه تواني در بدن ندارد؟!
صداي قهقهه وحشيانه شمر، بر صحراي مصيبت و بلا، مُهر سكوت مي زند:" من با سر او كار دارم!"
شمر سپاهيان را كنار مي زند و به چهره خون آلود حسين مي نگرد. سپس در حالي كه زانو مي زند، شمشير را زير گلوي مبارك امام مي گذارد و... به ناگهان صداي رعب انگيز رعد، زمين و زمان را به لرزه درمي آورد و همه جا رنگ خون به خود مي گيرد و چند صدا به طور همزمان، نام "حسین" را فریاد می زنند...
صدا به گونه اي است كه انگار تمام عالم، فرياد مي زند...
 
****
 
... صدايي از همين نزديكي ها مرا به خود مي آورد و زمان حال را به من يادآور مي شود:" آقا! پياده نمي شي؟!"
- چي شده؟! من كجام؟!
- چيزي نشده؛ ما به آخر خط رسيديم و شما بايد مثل بقيه مسافرا از قطار خارج بشين!
متصدي سكوي ايستگاه مترو تهران است كه...
پس از تشكر و خداحافظي با او، از فضاي مترو خارج و وارد پياده رو خيابان مي شوم تا در دريايي از آدم هاي بزرگ ترين شهر سرزمينم، در سوگ سالار شهيدان براي هميشه و تا به ابديت، خون بگريم و... .
 
اي دوست! آيا مي شنوي؟! صداي كاروان عاشقان در تشنه ترين و خشك ترين سرزمين خدا را مي گويم؛ كارواني تنها و غريب كه چشم به آسمان خون رنگ و چهره نوراني قافله سالارش دوخته است؛ قافله سالاري كه در انديشه زندگي سخت اهل بیت و اسارت جانخراش اصحاب و خاندانش و آينده نامعلوم كودكانش به سر مي برد و... .
 
گويي اكنون ديگر در بزرگ ترين شهر سرزمينم نيز حضور ندارم و با عصرخويش، فاصله ها دارم؛ باز هم دلم مي خواهد پرنده خيالم به پرواز درآيد و درآسمان پاک خدا اوج بگیرد و پس از عبور از ابرها و کوه های سر به فلک کشیده، به سوی یک افق وسیع و ناشناخته رهسپار شود؛ اينك مي خواهم به زمان و سرزميني غريب و بسيار دور پرواز كنم تا شايد اشكي به پهناي تاريخ، همه وجودم را شست و شو دهد و... .
نویسنده: حمیدرضا نظری


نام:
ایمیل:
* نظر:
bato-adv
آخرین اخبار