مارال و مونا فرجاد: حامی همدیگر هستیم
bato-adv
کد خبر: ۲۵۲
تاریخ انتشار: 2015 April 30    -    ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۴ - ۱۲:۲۱
در کار بازیگری حسادت همیشه هست ولی من به مارال هرگز حسادت نمی‌کنم. حتی اگر خودم سر کار نباشم ولی بدانم مارال سر کار است که خودش حالش خوب است، من خوشحالم.
مارال و مونا فرجاد مه‌مان یک فنجان چای بانی فیلم شدند تا از حضور پنج ـ شش ماهه‌شان در اصفهان برای بازی در این مجموعه تلویزیونی، شکل‌گیری نقش‌ها و... صحبت کنند.

مارال و مونا فرجاد: حامی همدیگر هستیم


مارال فرجاد بازیگر مجموعه‌های «عملیات ۱۲۵»، «کت جادویی» و فیلم‌های «شام عروسی»، «پسران آجری»، «دوشیزه باران» و مونا فرجاد (خواهر کوچک‌تر) بازیگر سریال‌های «ساختمان پزشکان» «خسته‌دلان» و فیلم «عاشق» که بیشتر اوقاتش را به نگارش می‌گذراند، از «خاتون» می‌گویند:

 خواهران فرجاد این روز‌ها چه فعالیت‌هایی دارند؟

مونا: من که کاری نمی‌کنم. در حال نگارش یک متن هستم. برای خودم می‌نویسم، فعلاً در حال پخته‌تر کردن متن‌ها هستم تا اینکه یکی از دوستان تهیه کننده اگر شرایط مهیا شود آن را دست بگیرد.

 شما چرا چپ‌چپ نگاه می‌کردید خواهرتان را؟

مارال: خب آخر متن‌هایی که می‌نویسد یکی دو تا نیست روی چند متن کار می‌کند.

مونا: طوری نگاه می‌کردی که انگار من دروغ می‌گویم.

مارال: (می‌خندد) گفتم شاید نخواهی نگارش متن‌ها را فعلاً رسانه‌ای کنی؟

مونا: یعنی بهتر است نگویم؟

مارال: نه اتفاقاً خوب است که اشاره کردی!

اخبار، اخبار فرهنگی، اخبار سینما

شما خودتان این روز‌ها چه کار می‌کنید؟

مارال: برای نمایشی که قرار بود در جشنواره فجر روی صحنه برود تمرین داشتم که کار رد شده بود، قرار بود دوباره تمرین شروع بشود که هنوز نشده، شاید من سر تمرین بروم.

 چرا شاید؟

مارال: چون سال گذشته خیلی تئا‌تر کار کردم، یکی دو کار هم انجام دادیم که متاسفانه یا سالن ندادند یا با بی‌مهری رو به رو شدیم.

شما خودتان می‌دانید که تئا‌تر دستمزد خوبی که ندارد شرایط هم مهیا نیست.

سال گذشته سال خوبی برای من بود یا بهتر بگویم یک سال و نیم پیش برای من خیلی خوب بود، تئا‌تر کار کردم. اما امروز که با شما صحبت می‌کنم، خیلی خسته هستم.

ترجیح می‌دهم اگر تئا‌تر کار می‌کنم تهیه کننده داشته باشد. شاید یک زمان بروی و برای دلت تئا‌تر بی‌پول کار کنی، ولی تکرار آن اذیت کننده است.

مارال و مونا فرجاد: حامی همدیگر هستیم


 کار با برادران آتش زمزم و سریال «خاتون» چطور اتفاق افتاد؟


مارال: سال ۹۱ آقای مهرداد یزدانی با من تماس گرفتند و پیشنهاد یک سریال را دادند که سریال قبلی آقای آتش زمزم بود.
آن کار دو ماه در اصفهان بود و من شرایط کار در شهرستان را آن زمان نداشتم و عذرخواهی کردم. آقای آتش زمزم را از آن زمان می‌شناختم. 

مهرداد یزدانیان بهمن سال گذشته به ما زنگ زد و از پروژه‌ این سریال صحبت کرد. او گفت دو خواهر دو قلو هستند و قصه این است. من همیشه دوست داشتم با مونا بازی کنم.

 فکر نمی‌کنم این اولین همکاریتان باشد؟

مونا: نه، سریال «حجربن عدی» را سال ۷۸ با هم کار کردیم. آنجا در نقش دو دوست بودیم. خیلی کوتاه بود، من سیاه پوست بودم و مارال سفید پوست...

مارال: غیر از این فقط تئا‌تر شهره سلطانی را کار کردیم که آنجا هم نقش دو دوست را داشتیم و همکاری کنار هم انگیزه‌ای شد تا من حضور در سریال «خاتون» را بپذیرم.

مونا: یادم هست روزی که مهرداد برای این سریال زنگ زد من خواب بودم. مارال زنگ زد چرا جواب مهرداد را نمی‌دهی، گفتم خواب بودم. فیلمنامه را فرستاد، من وتو با هم بازی داریم، نقش دو خواهر.

سریال ۲۶ قسمت است و قصه خوبی دارد. من هم خوشحال شدم. گفت فقط کل کار اصفهان است! گفتم پس من نمی‌آیم!

 چرا؟

مونا: کار در شهرستان برایم خیلی سخت است به خصوص ۶ ـ ۵ ماه کار کامل، دلبستگی‌هایی به تهران و خانواده دارم که کار در شهرستان برایم آزار دهنده می‌شود.
گفتم من نمی‌آیم! خلاصه چند بار با هم تلفنی حرف زدیم قرار شد فیلمنامه را بخوانیم و اگر دوست داشتیم روی آن بحث کنیم. به هر حال کنار هم بودن سختی‌های دوری از تهران را آسان‌تر می‌کرد.

مارال: باور کنید اگر من نبودم و قرار نبود نقش دو خواهر دو قلو را بازی کنیم مونا قبول نمی‌کرد.

مونا: واقعاً نمی‌آمدم!

 ولی کار بازیگری ایجاب می‌کند که بازیگر گاهی مدت زمانی طولانی را در شهرستان و حتی بیابان به سر ببرد، اصفهان که...

مونا: یکی دو ماه مشکلی ندارم، ولی پنج ماه مستمر خیلی سخت است. ما به طور کامل اصفهان زندگی کردیم.

من کوچه و خیابان شهر را الان خوب بلد هستم. ما فقط یک عید تهران آمدیم دو سه روز دیگر، همین! برای من شهرستان رفتن کلاً سخت است.

مگر یک نقش خاص و دلچسب، که دلبستگی‌هایم را به خاطر آن کنار بگذارم.

مارال: من نبودم نمی‌آمد.

 فینال را کامل خواندید و رفتید؟

مارال و مونا فرجاد: حامی همدیگر هستیم


مارال: نه، چهار قسمت آماده بود. جالب است بدانید که من آن زمان سرم خیلی شلوغ بود. هم سر تئا‌تر بودم و هم سر تله فیلم آقای بابائیان، تنها اطلاعاتی که در مورد داستان به ما دادند این بود که ما هر دو همسر داریم و یک فرزند ضمن اینکه من باردار هم هستم. در همین حد!

مونا: برای ما متن را ایمیل کردند تا آن را مطالعه کنیم. نمی‌دانم چه مشکلی پیش آمد، زمان هم کوتاه بود، نه من متن را خواندم و نه مارال، فقط از مهرداد خواستیم داستان را برای ما تعریف کند.

خلاصه رفتیم و صحبت‌های اولیه انجام شد. به من گفته بودند تو یک پسر ۶ ـ۵ ساله داری ولی روز اول دیدم یک پسر ۱۲ ـ ۱۰ ساله کنار من ایستاده است!‌‌ همان موقع تازه من گفتم مگر من چند سال دارم که پسر ۶ـ ۵ ساله داشته باشم؟! اما سر صحنه یک پسر ۱۲ ـ ۱۰ ساله آمد و من به یکباره شوکه شدم، خیلی پسر خوبی بود، ولی تا یک هفته اول اصلاً با او ارتباط برقرار نمی‌کردم، چون اصلاً باور نداشتم پسری به این بزرگی داشته باشم، می‌خورد او برادر من باشد.

مارال: من هم دیدم یک دختر بزرگ دارم.

اینکه پسر هیچ شباهتی به شما و مجید یاسر نداشت مطرح نشد؟

مونا: چرا من گفتم این پسر به هیچ کدام از ما شباهت ندارد.

شباهت قابل اغماض است اما توجیه برای لهجه غلیظ اصفهانی پسر چه بود در حالی که نه مجید و نه شما لهجه ندارید؟

مونا: این گونه توجیه کردند که در اصفهان بچه‌ها به شدت لهجه دارند، ولی پدر و مادر‌ها کمتر!

 واقعاً؟

مونا: بله و البته ما این را به چشم خودمان دیدیم.

مارال: نمونه‌اش خانم گریمور ما که یک ته لهجه کوچک اصفهانی داشت، ولی فرزندنش به شدت لهجه داشت.

 ولی این مسئله مخاطب را که از این ماجرا بی‌اطلاع است توجیه نمی‌کند.

مونا: بله موافقم. اما در قصه بعد‌ها داریم که من و مجید می‌رویم تهران زندگی‌ می‌کنیم و این بچه می‌ماند پیش مادر بزرگش، این است که پسر لهجه بیشتری دارد. ما تمام این مسائل را با آقای آتش زمزم مطرح کردیم اما نظر ایشان چیزی جز این بود.

به هر حال ایشان خودشان بزرگ شده اصفهان بودند و از این مقوله اطلاع کافی داشتند که قابل توجیه بود. اما این سوال برای مخاطب پیش آمده که ما هم می‌شنویم.

مارال: گویا بزرگ‌تر‌ها کمی از لهجه‌هایشان فاصله می‌گیرند، اما بچه‌ها چون مدرسه می‌روند این لهجه غلیظ‌تر می‌شود. ضمن اینکه پدر و مادر‌ها یک ته لهجه در لحن دارند.

 ولی شما به هیچ وجه ادا، لحن و نوع گویشتان به آن منطقه نزدیک نشد؟

مارال: بله قبول دارم.

خب چرا شما نرفتید به سمت لهجه اصفهانی که اتفاقاً جزو گویش و لحن‌های شیرین کشور ماست و حتی می‌تواند به جذابیت بازیتان هم کمک کند؟

مونا: ببینید اگر ما فرصت داشتیم یا حداقل ۲۰ روز زود‌تر می‌دانستیم روی لهجه تمرین می‌کردیم. من امروز رفتم اصفهان و فردا جلوی دوربین بودم.

 فیلمنامه نخوانده؟

مونا: (می‌خندد) نه بابا به سرعت فیلمنامه را خواندم!

مارال ۱۲ ـ ۱۰ روز زود‌تر از من جلوی دوربین رفت ولی من وقت نداشتم اگر‌‌ همان ابتدا با لهجه حرف می‌زدیم شاید یک اتفاق بد‌تر رخ می‌داد. با گذشت یک ماه من دیگر خیلی خوب اصفهانی حرف می‌زدم، چون یاد گرفته بودم.

مارال: ضمن اینکه آقای کارگردان هم تمایلی به اینکه ما اصفهانی صحبت کنیم نداشتند. حتما اگر نظر ایشان به اصفهانی حرف زدن بود، ما روی لهجه کار می‌کردیم.

مونا: به هر حال به عنوان بازیگر، مطیع کارگردان عمل می‌کنیم. اگر می‌خواستند حتماً روی لهجه کار می‌کردیم، ولی من بار‌ها به ایشان گفتم این پسر خیلی غلیظ اصفهانی صحبت می‌کند.

معمولاً وقتی که کار در شهرستان ساخته می‌شود به علت پیش هم بودن عوامل این فرصت وجود دارد که تبادل و تعامل خوبی برقرار شود. شما این ارتباط را با تیم نویسنده و کارگردانی داشتید؟

مارال: ما نویسنده کار را فقط یک بار دیدیم و اصلاً این فرصت وجود نداشت. نظراتی هم قاعدتاً راجع به نقش و قصه داشتیم که فقط می‌توانستیم به کارگردان بگوییم.

مونا: البته من آخر کار هم آقای نویسنده را ملاقات کردم. اما در کل باید طبق نظر کارگردان عمل می‌کردیم.
برخی از نظرات ما که مد نظر کارگردان بود، می‌پذیرفتن و برخی را هم مفید و در راستای بهبود کار نمی‌دانستند و طبیعتاً رد می‌شد.

 در مورد شخصیت‌های قصه بیشتر هدف بر این بوده که دو کاراک‌تر متفاوت و کنتراست از خواهران دو قلو دیده شود؟

مونا: بله همین طور است. دو خواهر که یکی یک مقدار عصبی‌تر است و من نقش آن را بازی می‌کردم. یکی هم مظلوم‌تر و ساده باور‌تر است که مارال نقش آن را بازی می‌کرد.

شوهر تحت سلطه من است ولی برعکس مارال تحت سلطه شوهر است.

 ولی به نظرم مریم کارش از سادگی و ساده لوح بودن گذشته و یک مقدار بلاهت در رفتار و برخوردش حس می‌شود.

مارال: بله آقای کارگردان دوست داشتند این شخصیت یک مقدار شیرین بزند و بلاهت هم مدنظرشان بود.

مونا: در واقع تضاد و کنتراست همانطور که شما اشاره کردید مدنظر ایشان بود.

 در واقع قرار نیست این بلاهت تاثیری روی قصه بگذرد؟

مارال: نخیر، تاثیری روی قصه ندارد.

مونا: یک پارادوکس بود که به نظر آقای آتش زمزم کاراکتر‌ها را شیرین و جذاب‌‌تر می‌کرد.

 نوع قصه و هدایت کارگردان به این سمت می‌رود که ما در ‌‌نهایت سریالی مفرح و طنز ببینیم؟

مارال: بله

 در واقع به همین دلیل است که گاهی در نوع بازی شما و به خصوص حرکات دست و لحن شاهد یکسری فانتزی هستیم؟

مونا: ما به این فکر می‌کردیم که چطور می‌شود مجید یاسر لحن‌های خودش را داشته باشد، شهرام قائدی هم همین طور آن لحن طنز خودش را در اجرا داشته باشد، ولی من و مارال بخواهیم خیلی جدی و در عین حال رئال بازی کنیم.

مارال: دقیقاً، ولی بعد دیدیم که آقای کارگردان تمایل دارند هر کدام از ما یک تیپ خاص داشته باشیم.

مونا: آقای کارگردان می‌خواستند که من حرکات دست خاصی را برای تیک‌های عصبی‌ام داشته باشم. طبیعی است که این رفتار در آدم‌های عادی دیده نمی‌شود.

مارال: من هم یک تیپ نزدیک به بلاهت و سادگی را در اجرا و بازی داشتم. این تفاوت‌های دو شخصیت بود.

شما هر نوع بازی و اکتی در این سریال از ما می‌بینید، خواسته و هدایت خود آقای آتش زمزم بوده است.
من به عنوان یک بازیگر تنها در جایگاه خودم پیشنهاد دهنده هستم، کارگردان است که